تبليغاتX
سرای من

سرای من

می خواهم ........




مي خواهم برايت مرهمي باشم


براي آن نگاه خسته اي که مي دانم


اميدش به لبخندي ست


مي خواهم برايت لبخند باشم


براي آن دلي که از اميد ، خالي ست


مي خواهم دست هايت را در دست هاي آسمان بگذارم


تا باور کني آسمان هم ، براي تو آغوش مي گشايد


من تو را مرهمي خواهم بود


گرچه ... دلي دارم ... که نيازمند يک مرهم است



+ نوشته شده در  2010/9/28ساعت 13:30  توسط "رها"  | 

وقتي به دنيا آمدم آنقدر جا خوردم که تا دو سال قدرت حرف زدن نداشتم



بي خبر از همه جا و همه كس مي خورد و مي خوابيد


نه مي دانست آنچه مي خورد از كجا مي آيد



نه مي دانست چه كسي آنها را برايش مي فرستد



آخرش آنقدر پررو شد كه شروع كرد به در و ديوار لگد بپراند



ناچار بيرونش آوردند



درست همان لحظه بود كه شروع كرد به گريه كردن و از كرده ي خود


 پشيمان شد
.


طفلك تازه به دنيا آمده بود
+ نوشته شده در  2010/8/28ساعت 18:34  توسط "رها"  | 

منتظرم،دیر نکنی


نشستم


تا آنجا که نيامدي


خود را مهمان يک فنجان قهوه کردم


صبر ديرش شد


رفت


اما هنوزم منتظرت بودم


قهوه هم چه ميزبان کم طاقتي ست


او هم رفت


ساعت هم ديرش شد


تند و تند دور خودش مي چرخيد


اما هنوزم منتظرت بودم


نگراني اومد


دلم سراغ بي قراري رو گرفت


فنجان قهوه باز هم آمد


و دلم خواست که باز هم بنشينم منتظر


اين بار


گفتگو با فنجان قهوه بيشتر طول کشيد


اما باز هم نيامدي


او رفت


و من هنوزم منتظرت هستم


شايد فنجاني قهوه


دوباره تنهايي ام را پر کند


اما جاي لبخند تو را


چه چيزي مي تواند پر کند؟


منتظرم، دير نکني


براي هديه همان لبخند کافي ست





+ نوشته شده در  2010/8/18ساعت 10:47  توسط "رها"  | 

سرنوشت




 
در آستانه کوچه زندگی ،

 

 دفتر تقدیرم را نظاره می کنم،


که دستان قدرتمند سرنوشت

 

آن را ورق می زند


و نوشته هایش را

 

 با قلم قسمت تغییر می دهد.


آرزوی این را داشتم که روزی ،


بتوانم بوته سرنوشت را از ریشه بکنم.


تا هیچوقت نتواند

 

 دفترم را با دستان بی مهرش ورق بزند


و آنان را که دوستشان دارم ،


هیچ گاه با تکرار واژه قسمت از من نگیرد.





+ نوشته شده در  2010/8/2ساعت 13:3  توسط "رها"  | 

قاصدک


ساكت‌ و ساده‌ و سبك‌ بود؛ قاصدكی‌ كه‌ داشت‌ می‌رفت.


فرشته‌ای‌ به‌ او رسید وچیزی‌ گفت.


قاصدك‌ بی‌تاب‌ شد و هزار بار چرخید و چرخید و چرخید.


قاصدك‌ رو به‌فرشته‌ كرد و گفت: اما شانه‌های‌ من‌ ظریف‌ است.


زیر بار این‌ خبر می‌شكند.


من‌ نازك‌تر از آنم‌ كه‌ پیامی‌ این‌ چنین‌ بزرگ‌ را با خود ببرم.


فرشته‌ گفت: درست‌است، آن‌ چه‌ تو باید بر دوش‌ بكشی‌ ناممكن‌ است‌ و


سنگین؛ حتی‌ برای‌ كوه. اما تومی‌توانی، زیرا قرار است‌ بی‌قرار باشی.


فرشته‌ گفت: فراموش‌ نكن. نام‌ تو قاصدك‌ است‌ و هر قاصدكی‌

 

یك‌ پیامبر.


آن‌وقت‌ فرشته‌ خبر را به‌ قاصدك‌ داد و رفت‌ و قاصدك‌ ماند و

 

 خبری‌ دشوار كه‌ بوی‌ازل‌ و ابد می‌داد.


حالا هزاران‌ سال‌ است‌ كه‌ قاصدك می‌رود،


می‌چرخد و می‌رود،


می‌رقصد و می‌رود وهمه‌ می‌دانند كه‌ او با خود خبری‌ داد.


دیروز قاصدكی‌ به‌ حوالی‌ پنجره‌ات‌آمده‌ بود.


خبری‌ آورده‌ بود و تو یادت‌ رفته‌ بود كه‌ هر قاصدكی‌ یك‌ پیامبر است.


پنجره‌ بسته‌ بود، تو نشنیدی‌ و او رد شد.


اما اگر باز هم‌ قاصدكی‌ را دیدی،دیگر نگذار كه‌ بی‌خبر بگذارد

 

 و برود.


از او بپرس‌ چه‌ بود آن‌ خبری‌ كه‌ روزی‌فرشته‌ای‌ به‌ او گفت‌ و

 

 او این‌ همه‌  بی‌قرار شد


+ نوشته شده در  2010/6/30ساعت 14:10  توسط "رها"  | 

دلت را بتکان

 


دلت را بتکان،

غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن…….

دلت را بتکان،

اشتباهایت تالاپی می افتد زمین ، بذار همان جا بماند ،

فقط از لابه لای اشتباهایت یک تجربه را بیرون بکش …

قاب کن و بزن به دیوار دلت ……

دلت را محکم تر اگر بتکانی،تمام کینه هایت هم می ریزد….

و تمام آن غم های بزرگ…

و همه حسرت ها و آرزوهایت…..

محکم تر از قبل بتکان

تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای! هم بیفتد…..

حالا آرام تر، آرام تر بتکان تا خاطره هایت نیفتد……

تلخ یا شیرین چه تفاوت می کند؟!

خاطره ، خاطره ست باید باشد ... باید بماند…

کافی ست؟!!

نه هنوز دلت خاک دارد…یک تکان دیگر بس است..

تکاندی...؟؟!!

دلت را ببین! چقدر تمیز شد. دلت سبک شد!

حالا این دل جای * او* ست …

دعوتش کن ، این دل مال* او* ست

همه چیز ریخت از دلت همه چیز افتاد …و حالا…

حالا تو ماندی و یک دل

یک دل و یک قاب تجربه،

مشتی خاطره و یک * او*...

خانه تکانی دلت مبارک ...

 

 

+ نوشته شده در  2010/5/7ساعت 8:23  توسط "رها"  | 

تو می ایی خیلی زود



مدتی است که دیگر تقویمم را ورق نمیزنم،


حتی حوصله کنار زدن پرده را ندارم،


چه برسد به باز کردن پنجره !!!


حال عجیـبی دارم؛


همه چیز از نبودنت حکایت میکند،


به جز دلم که مانند دانه ای در دل خاک،


در انتظار آمدن بهار اسـت ...


می دانم که می آیی:


خیلی زود

 

 


+ نوشته شده در  2010/4/6ساعت 13:17  توسط "رها"  | 

سال نو مبارک


 

با آرزوي
 
 
12 ماه شادي،
 
 
52 هفته پيروزي،
 
 
365 روز سلامتي،
 
 
8760 ساعت عشق،
 
 
525600 دقيقه برکت،
 

3153000 ثانيه دوستي.
 

سال نو مبارک باد
 
 
 
 
 

 
+ نوشته شده در  2010/3/15ساعت 16:2  توسط "رها"  | 

من دلم میخواهد...

 

من دلم می خواهد

 

خانه ای داشته باشم پُرٍ دوست

 

کنج هر دیوارش دوست هایم بنشینند آرام

 

گل بگو گل بشنو

 

هر کسی می خواهد وارد خانه ی پرعشق و صفایم گردد

 

یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند

 

شرط وارد گشتن

 

شستشوی دلهاست

 

شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست

 

بر درش برگ گلی می کوبم

 

روی آن با قلم سبز بهار می نویسم

 

ای یار خانه ی ما اینجاست

 

تا که سهراب نپرسد دیگر

 

خانه ی دوست کجاست.

 

+ نوشته شده در  2010/3/14ساعت 23:13  توسط "رها"  | 

روز عشق مبارک

 

چگونه می توانم احساسم را پنهان یا انکار کنم

در حالیکه می دانی دروغ نمی توانم گفت ؟

عشق همه باور من است

با عشق زندگی می کنم

با عشق نفس می کشم

با عشق می خوابم

با عشق بیدار می شوم

من حتی با عشق فکر می کنم !

به تو

به خودم

به دنیا

به بود و به نبود !

به من یاد داده اند که من و تو ، ما

و ما یعنی عشق

حال بگو من چه کنم که عشق ، این حس همیشه بیدار من

برای تو چون لطیفه های تکراری آزار دهنده

روح تو را می آزارد ؟

گناه من چیست که عقل تو ، عشق مرا با منطق مجهولات می سنجد و به قضاوت می گذارد؟

حال به من بگو که اگر من و توی من ، ما ، عشق ، احساس یعنی بازی کودکانه پر از نیرنگ و ریا

عشق یعنی پوچ و بی محتوا

عشق یعنی منطق و عقل

عشق یعنی انکار

عشق یعنی زمان

عشق یعنی فراموشی

ما نه ، من چه کنم که

تو را با احساسم می پرستم

با چشمانم

با گوشهایم

با دلم

با وجودم

به کدامین گناه باید بپذیرم که چون تو عشق را از دید عقل ببینم نه از دریچه دل ؟

حال اگر تو نمی خواهی با من

ما بسازی

عشق بیافرینی

احساس را با عقل بیامیزی


عشق را بر سر سفره دل بیاوری

آن حکایت غریب دیگری است

که دل من چه آسان به تو می بازد ؟

ومن چه آسان از دست می روم

و تو چه آسان به اینهمه صداقت و صفا و صمیمیت می خندی و می گذری !!!!!!!!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  2010/2/13ساعت 0:9  توسط "رها"  | 

ساعت قرارمان

 

فقط يک دقيقه مقابل دریا که می رسم
 
 برای چشمهایت دعا می کنم
 
اما تو هرگز مستجاب نمی شوی
 
ببـــــــــارببـــار که باز باورت کنم
 
ببـــار درهمین کوچه پس کوچه های بارانی
 
ببـــار در همین کوچه ی مهتاب
 
راستی قرارمان
 
همان ساعت " نمی دانم"
 
ساعت لجوجی که هیچ عقربه ای
 
روی شانه هایش به خواب نمی رود
 
یادت نرود
 
تو ، همیشه فرصت کوتاه منی برای شعر
 
تا می آیم زمزمه ات کنم
 
زود تمام می شوی
 
میدانم سالهاست
 
ساعت قرارمان یک دقیقه به هیچ است
 
و من همیشه فقط یک دقیقه
 
دیر می رسم.
 
 
 
+ نوشته شده در  2010/1/30ساعت 21:24  توسط "رها"  | 

دیگه از گریه گذشته........

 

بعد رفتنت عزیزم
بس که تنهایی کشیدم
قامتم خمیده از بس
عشقتو به دوش کشیدم
تو غم بی همزبونی
هی می کشتم لحظه هامو
روی برگه های شعرم
خالی کردم عقده هامو
خاطرت جمع هر جا باشی
توی غربت یه کسی هست
خاطراتت زندگیشه
اون غریبه خاطرت هست؟
اون که تو هفت آسمونش
یه ستاره هم نداره
اون منم که دلخوشی شه
گل من، کسی رو داره
مثل دیگرون نبودم
سر راهتو نبستم
می دونستم نمیای و
چشم به جاده ها نشستم
خاطرت جمع تو دل من
تو حسابت پاکه پاکه
این خطای دل من بود
اون که افتاده به خاکت
تو روزهایی که نبودی
نمی دونی چی کشیدم
صبح تا شب زخم زبون از
هر غریبه ای شنیدم
گل من سرت سلامت
تو که خوش باشی غمم نیست
این همیشه آرزومه
...پس دلیل ماتمم نیست
دیگه از گریه گذشته
!به جنون کشیده کارم
تو که خوشبختی عزیزم
...دیگه غصه ای ندارم
 
 
 
 


 

+ نوشته شده در  2010/1/3ساعت 17:12  توسط "رها"  | 

من عاشقم

 

و من هنوز عاشقم

آنقدر که مي توانم

هر شب - بدون آنکه خوابم بگيرد

از اول تا آخر بي وفايي هايت را بشمارم

و دست آخر

همه را فراموش کنم

آنقدر که مي توانم

اسمت را

روي تمام آبهاي دنيا بنويسم

و باز هم جا کم بياورم

آنقدر که مي توانم

شب ها طوري به يادت گريه کنم که

خدا جايم را با آسمان عوض کند!

و من هنوز عاشقم

آنقدر که ميتوانم

چشم هايم را ببندم

و خيال کنم:

هنوز دوستم داري

 

+ نوشته شده در  2009/12/17ساعت 20:21  توسط "رها"  | 

کاش ......

کـــــــاش !!............


کاش مـی دانستیم زندگی کوتاست ...


خيلــــــــــــی کوتاه !....


کاش از ثانیه ها و لحظه های زندگی لذت می بردیم ٬


کاش قلبــی رو برای شکستن انتخاب نمی کردیم


کاش همه را دوست داشتیم ...



کاش معنی صداقت را ما هم می فهمیدیم !!....


کاش هیچ کودک فقیری دیگر خواب نان تازه وداغ را نمی دید


کاش دلهایمان دریایی می شد !!


کاش مـی فهمیدیم زندگی زیباست ولذت مـی بردیمش تا نهایت...


کاش مـی دانستیم که ما نمـی دانیم فردا برایمان چه اتفاقی می افتد


کاش بهانه ای برای ناراحت کردن دلهای زخم خورده نبود ...


کاش...............


+ نوشته شده در  2009/11/12ساعت 18:26  توسط "رها"  | 

سنگش می کنیم


زندگي سخت نيست ما سختش ميکنيم ...


عشق قشنگ نيست ما قشنگش ميکنيم ...


دل ما تنگ نيست ما تنگش ميکنيم...


دل هيچکس سنگ نيست ما سنگش ميکنيم



+ نوشته شده در  2009/11/5ساعت 20:23  توسط "رها"  |